أبو مخنف الأزدي ( مترجم : جواد سليمانى )

62

مقتل الحسين ( ع ) ( نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا ) ( فارسي )

غوغاى شهر ] با مردم بيرون رفته بود و مادرش [ جلو درب ] ايستاده بود و انتظارش را مىكشيد . ( 1 ) [ مسلم ] بن عقيل به او سلام كرد ، او [ هم ] جواب [ سلامش ] را داد ، [ مسلم ] به او گفت : اى كنيز تو را به خدا به من آب بده . [ طوعة ] داخل [ خانه ] شد [ و برايش آب آورد ] و سيرابش كرد ، بعد [ مسلم ] نشست ، [ طوعة ] ظرف را به خانه برد و بيرون آمد [ و ديد مسلم هنوز نشسته است ] گفت : اى بندهء خدا مگر آب ننوشيده‌اى ؟ مسلم گفت : چرا [ نوشيده‌ام ] . گفت : پس [ برخيز و ] به سراغ خانواده‌ات برو ! مسلم ساكت شد . [ طوعة ] دوباره حرفش را تكرار كرد . [ باز ] مسلم ساكت ماند . [ طوعة ] به او گفت : در دستيازى و طمع به من از خدا بترس ، سبحان الله ، اى بندهء خدا ! برو سراغ خانواده‌ات . خدا به تو عافيت بدهد به صلاح تو نيست كه جلو درب من بنشينى ، من اين نشستن را حلالت نمىكنم [ راضى نيستم اينجا بنشينى ] . [ سخن كه به اينجا رسيد ] مسلم بلند شد و گفت : اى كنيز خدا ؛ من در اين شهر منزل و خانواده‌اى ندارم آيا دوست دارى اجر و پاداش و خيرى به تو برسد ؟ ! شايد امروز كه گذشت تو را پاداش بدهم ! [ طوعة ] گفت : اى بنده خدا تو كيستى ؟ مسلم گفت : من مسلم بن عقيل هستم ، اين قوم [ مردم كوفه ] به من دروغ گفتند و فريبم دادند . طوعه گفت : تو مسلم هستى ؟ ! [ مسلم ] گفت : بلى . [ طوعه ] گفت : بيا داخل ، و او را برد داخل يكى از اطاقهاى خانه‌اش - اطاقى كه